|
parye_daryaiy ...دل نوشته های من...
| ||
|
میخواهم بگویم ...... فقر همه جا سر میكشد ....... فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ...... فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست ....... فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ...... فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ...... فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ..... فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود ..... فقر ، همه جا سر میكشد ........ فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست .. فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:28 ] [ مينا ]
اگر پیاده هم شده ،
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:14 ] [ مينا ]
کودکی که میداند دستان پینه بسته ی پدرش،ادامه تحصیل نکردن خواهرش و گریه ی مادرش از بی پولی است،در مدرسه چطور بنویسد علم از ثروت بهتر است؟!!!!!!!! [ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:5 ] [ مينا ]
نمـیدانــم چـه رابـطه ای ست...؟ نوشته شده توسط دوست عزیزم:یاس [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:27 ] [ مينا ]
یه چیزی مثل یک رویا، حقیقت داره و اینجاست دانلود آهنگ پایان دوم از رضا صادقی
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 13:14 ] [ مينا ]
حالا که دست هایت چتر نمی شوند
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:58 ] [ مينا ]
گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن آدما انگار برای ما دعا نمی کنن گریه کن حالا حالا از هم باید جدا بشیم بشینیم منتظر معجزه خدا بشیم گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم به خدای آسمونامون گلایه می کنم گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:16 ] [ مينا ]
آموخته ام که خداعشق است [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:38 ] [ مينا ]
حکایت سپیده تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد. الهی فدای مامان شهنازم بشم. روزت مبارک مامان جونم. کاش الان پیشت بودم و تمام وجودم رو تقدیمت میکردم. [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:24 ] [ مينا ]
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستم، گفتند دروغ است.وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم... [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:40 ] [ مينا ]
|
||